هجرت از جایی نزدیک به چشمانمان به جایی نزدیک دلهامان

هجرت از جایی نزدیک به چشمانمان به جایی نزدیک دلهامان ! از جایی دور از دلهامان به جایی دور از چشمانمان ! در شهر که نشسته ایم جسم و روحمان همان جا نزدیک همند ، دل همان ها را میخواهد که چشمانمان می بینند و چشمانمان همان ها را می بیند که دلهامان می خواهد ! چشم دل به خواب می رود ، خوابی عمیق . تنها زمانی بیدار می شود که تپشی باشد ، چاله ای باشد ، مشکلی باشد ! برای چند ثانیه می بیند تا چاله ها رد شوند آن ها که رد می شوند باز همان خواب آغاز می شود .

اما از این زخارف که دور می شوی هوای محرومیت ها چشم دل را بیدار میکند آنقدر چاله های بزرگ میبینی که چشم دل دیگر خواب از کله اش می پرد ، به کوه ها به دره ها به جاها ی خیلی دور که می روی چشمان سرت خواب نمی روند اما کم کار میشوند مهلت میدهند به چشم دل ! آنجا نزدیک می شوی به وجودی که سالهاست آواره ی نگاهشی ! دریغ از یک نشانی ! اما نه ! نشانی ها بود چشم سرت نمی دید ، اما در این ناکجا آباد خیلی دور انگار که خیلی نزدیک شده ای ! کم کم نشانه ها را می بینی ، دلت دارد می تپد برای او ، در هیاهوی شهر که بودی فکر نمیکردی صاحبت فرصت کند به این کوه ها هم سری بزند ولی به آنجا که میروی بیشتر احساسش میکنی ! میبینی صاحبت اینجا بیشتر آمد و شد دارد ، سر مزار شهید رستمی انگار بیشتر میرود ، سر مزار شهید بوی امام زمانت را بیشتر حس میکنی ؛ و باز ، باز گشت ؛ به خیلی نزدیک ، اما خیلی دور ؛ باز دور تر از صاحب / مصلح

 

 

 

/ 0 نظر / 11 بازدید